تبليغاتX
خورشید درون
"...اگر ما به فرزندانمان اين مجال را بدهيم
كه خودشان خلاقيتشان را شكوفا كنند،
طوري رشد خواهند كرد
كه از هرگونه تمايل به ويرانگري و خشونت آزاد خواهند بود."


اشو
+ 88/08/22

 

كليد دوم

 زندگي كردن از طريق فرزندان

طبيعت ويرانگر جاه طلبي

 

"مادروپدر جاه طلبي هايي دارند كه مي خواهند توسط فرزندانشان برآورده كنند...

آنان مي خواهند از فرزندانشان براي اين كار استفاده كنند.
لحظه اي كه بخواهي از كسي استفاده كني، بايد بي رحم باشي. در همين خود فكر اينكه
از كسي همچون وسيله اي  استفاده كني، بي رحمي و خشونت وجود دارد.

هرگز ديگري را يك وسيله نپندار! زيرا هر شخص براي خودش يك هدف است.

والدين بي رحم هستند، زيرا افكاري دارند: مي خواهند فرزندانشان چنين و چنان باشند.

مي خواهند فرزندانشان ثروتمند، مشهور، مورد احترام باشند.

و مي خواهند فرزندانشان نفس هاي ارضا نشده ي آنان را ارضا كنند.

پدر مي خواسته ثروتمند شود، ولي توفيقي نداشته و اينك مرگ نزديك است، دير يا زود دستش از زندگي كوتاه خواهد شد. او احساس ناكامي مي كند: او هنوز نرسيده است.
او هنوز هم مشغول گشتن و جست و جو بوده... و اينك مرگ مي آيد ، اين به نظر ناعادلانه است. او ميل دارد كه پسرش كار را ادامه دهد، زيرا پسرش نماينده ي اوست.

او خونش را در بدن دارد و فرافكني هايش را ، فرزندش جاودانگي اوست.

چه كسي روح را مي شناسد؟ هيچكس در مورد آن يقين ندارد.

مردم باور دارند، ولي باور نتيجه ي ترس است، و ترديد ها در عمق وجود باقي هستند.

تنها جاودانگي كه براي انسان شناخته شده است، از طريق فرزندان است ، اين واقعي است. پدر مي داند، "من در پسرم زندگي خواهم كرد. من خواهم مرد، به زودي زير خاك خواهم رفت، ولي پسرم اينجاست. و آرزوهاي من برآورده نشده اند."

او آن آرزوها و آن افكار را در آگاهي پسرش مي كارد: "تو بايد آن ها را برآورده كني. اگر چنين كني، من خوشحال خواهم بود. اگر آرزوهاي مرا برآورده كني، دينت را به پدرت ادا كرده اي. اگر برآورده نكني، به من خيانت كرده اي."

پدر فرزندش را بر اساس آرزوهاي خودش شكل مي دهد. او فراموش مي كند كه كودك روح خودش را دارد، فرديت خودش را دارد و رشد دروني خودش را دارد.
پدر مفاهيم خودش را بر او تحميل مي كند.

او شروع مي كند به نابودكردن فرزندش.

و او مي پندارد كه عاشق است: او فقط عاشق جاه طلبي هاي خودش است.

او پسرش را نيز دوست دارد زيرا او يك وسيله خواهد شد.
اين بيرحمي است.

والدين كاري از دستشان برنمي آيد، زيرا پر از افكار، جاه طلبي ها و آرزوهاي
برآورده نشده هستند. مي خواهند آن آرزوها را برآورده كنند، مي خواهند توسط فرزندانشان به زندگي كردن ادامه دهند. طبيعتاً آنان فرزندانشان را شكل مي دهند و به آنان الگو مي دهند. و كودكان اينگونه ازبين مي روند.

نابودي بايد كه رخ بدهد ، تازمانيكه انساني جديد در روي زمين برنخيزد، كسي كه براي خاطر عشق، عاشق است. تازمانيكه يك مفهوم جديد از والد بودن درست نشود كه در آن، كودك را به سبب شعف خالص دوست داشتن دوست بداريم و به كودك همچون يك هديه ي الهي عشق بورزيم. تو عاشق كودك هستي زيرا كه خداوند به تو لطف داشته است. كودك را دوست داري زيرا كودك زندگي است، ميهماني از ناشناخته كه در خانه ي تو آشيانه گرفته و تو را همچون آشيانه انتخاب كرده است. تو سپاسگزاري و عاشق كودك هستي.

اگر واقعاً عاشق كودك باشي، مفاهيم خودت را به او نخواهي داد.

عشق هرگز هيچ فكر و آرماني را نمي دهد. عشق آزادي مي دهد. تو ديگري را شكل نخواهي داد. اگر فرزندت بخواهد يك موسيقي دان شود، سعي نمي كني او را باز بداري.
و تو خوب مي داني كه موسيقي دان شدن شغل مناسبي نخواهد بود، او فقير خواهد بود، هرگز ثروتمند نخواهد شد، هرگز يك هنري فورد نخواهد شد. يا، فرزند مي خواهد كه يك شاعر شود و تو خوب مي داني كه او يك گدا خواهد ماند. تو اين را مي داني! ولي آن را مي پذيري، زيرا كه به كودك احترام مي گذاري.

عشق هميشه حرمت مي گذارد. عشق يعني حرمت. احترام مي گذاري. زيرا اگر خواست خدا اين است كه توسط اين كودك برآورده شود، پس بگذار چنين باشد. تو دخالت
نمي كني، سرراه قرار نمي گيري. نمي گويي، "اين درست نيست. من زندگي را بيشتر
مي شناسم، من زندگي كرده ام ،تو فقط نسبت به زندگي و تجارب آن جاهل هستي.
من مي دانم كه پول يعني چه. شعر به تو پول نخواهد داد. در عوض بيا و يك سياستمدار بشو! يا دست كم يك مهندس يا دكتر بشو!"

و فرزند مي خواهد يك نجار شود، يا مي خواهد يك كارگر ساده شود، يا فقط مي خواهد
يك آواره شود و از زندگي لذت ببرد... زير درختان و در ساحل درياها استراحت كند و
دور دنيا بچرخد.

اگر عاشق او باشي، دخالت نمي كني، خواهي گفت، "باشد، دعاي خير من همراهت، برو. تو حقيقت خودت را بجو و بطلب. هرآنچه كه مي خواهي باش. من سر راه تو قرار نخواهم گرفت. و من تو را با تجربيات خودم مختل نخواهم كرد ، زيرا تجارب من، تجربه هاي من هستند. تو من نيستي. شايد توسط من آمده باشي، ولي من نيستي ، نسخه شبيه من نيستي. تو نبايد نسخه شبيه من باشي. نبايد از من تقليد كني. من زندگيم را كرده ام ،
تو زندگي خودت را بكن. من تو را با تجربه هاي زندگي نكرده ي خودم گرانبار نخواهم كرد. من تو را با آرزوهاي برآورده نشده ي خودم سنگين نخواهم كرد. من تو را سبك
نگه مي دارم و به تو كمك خواهم كرد ، هرچه كه مي خواهي باشي، باش! من برايت آرزوي خير دارم و به تو كمك مي كنم."

 

فرزندان توسط شما به اين دنيا مي آيند، ولي متعلق به خداوند هستند، به تماميت تعلق دارند. آن ها را صاحب نشويد. شروع نكنيد به اين فكر كه آنان مال شما هستند.
چگونه مي توانند مال شما باشند؟"

 

 

 

اشو: 

بدون پا راه برو، بدون بال پرواز كن، بدون ذهن فكر كن.


+ 87/11/07

 

 

محتوا

فصل اول : كليد اول 

 

كودكان بايد از روي عشق به دنيا بيايند                                              

فصل دوم : كليد دوم

 

زندگي كردن از طريق فرزندان                                                        

فصل سوم : كليد سوم

بگذاريد فرزندانتان زير باران برقصند                                   

فصل چهارم: كليد چهارم

اطاعت: قاتل قطعي هوشمندي                                                          

فصل پنجم: كليد پنجم

هميشه نگو "نكن"                                                 

فصل  ششم : كليد ششم

به كودكانتان آزادي بدهيد نه الگوي زندگي                               

 

 

  

 

     كليد اول                                             

كودكان بايد از روي عشق به دنيا بيايند

 

 

"ازدواج ها بدون عشق روي مي دهند:
ازدواج بدون عشق آن علقه ي روحاني spiritual bond   را ايجاد نمي كند ،
علقه اي كه فقط با حضور عشق ممكن است.

آن هماهنگي، آن همنوايي و موسيقي كه براي ايجاد يك روح بزرگ لازم است
بين زن و مرد وجود ندارد.
عشق ميان اين دو فقط نتيجه ي مصاحبت و همنشيني آنان است.

در عشق آنان، روح ها با هم ملاقات نمي كنند،
هيچ حركتي كه دو روح را يگانه سازد وجود ندارد.

فرزنداني كه در ازدواج هاي بدون عشق به دنيا بيايند هرگز نمي توانند خداگونه شوند.

بيشتر همچون اشباح و روح هاي سرگردان هستند،
زندگي شان پر از خشم، نفرت و خشونت خواهد بود
.

 

 

كليد دوم

 زندگي كردن از طريق فرزندان

طبيعت ويرانگر جاه طلبي

 

ادامه دارد....

+ 87/11/04
سلام خدمت همه عزيزان

خورشيد درون بزودي با مطالب اوشو بروز ميشود.

+ 87/09/22

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید

گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید

گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز

گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید

گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم

گفتا که شب رو است او از راه دیگر آید

گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد

گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید

گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد

گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید

گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت

گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید

گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد

گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآید

گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد

گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید



از اینجا دانلود کنید




+ 87/03/05
ما را نه غم از دوزخ و نه شوق بهشت است 

 بردار   ز   رخ    پرده     که    مشتاق   لقاییم

 


حضرت مولوی

+ 87/02/20

بیدلی در همه احوال خدا با او بود

او نمی دیدش و از دور خدایا می کرد

"حافظ"

+ 87/01/24
نو،روز آمد و سال تازه شد



Free Image Hosting at www.MyImageHosting.com


بیاییم در لحظه سال تحویل آرام بگیریم و به درونمان بنگریم.

کی هستیم به کجا می رویم با این عجله.

سال جدید را با آرامش شروع کنیم.

عجله ما را به سوی مرگ می برد و آرامش در مسیر آغاز زندگی قرارمان می دهد.

آری زندگی جدید با شادی و آرامش.

سال جدید را فارغ از حسرت از دست دادن ها و نداشته ها شروع کنیم،بخندیم و شاد باشیم.

گذشته را به حال خود وا گذاریم و از آینده نترسیم


از نفس کشیدن،از لذت دیدن،حظ شنیدن. بله از حواس پنجگانمان لذت ببریم.

ما بزرگیم و قدرتمند،ما یکی هستیم.


نو روز بر همه ی شما بزرگواران مبارک


بهاران! لاله زاران! بر شما یاران! مبارک

نسیم ِ جویباران! سبزه زاران! برشما یاران! مبارک
صدای ِ آبشار، رود ِ خروشان، باغ ِ میوه
درود ِ کوهساران! بر شما یاران! مبارک
پیام ِ چایکاران! جنگل ِ سبز! باغ ِ نارنج
هوای ِ شالیزاران! بر شما یاران! مبارک
سلام ِ برزگر در شالیزار! عطر ِ گل ِ یاس
فضای دل نشین ِ شهر جانان! بر شما یاران! مبارک
پیام ِ کوه ِ لیلا! عطر ِ چای! خون ِ شقایق
درود ِ آب ِ دریا! دشت ِ زیبا! بر شما یاران! مبارک
پیام سرخ ِ یاران ِ سفر کرده تو دلها
سلام ِ آتش ِ چهار شنبه سوری! بر شما یاران! مبارک
نگاه ِ شاد ِ دختر بچگان! با رخت ِ تازه
درود ِ عیدی ِ نوروز ِ باستان! بر شما یاران! مبارک







http://www.youtube.com/watch?v=toKPukFRzSA


+ 86/12/29
 

 سياست


Free Image Hosting at www.MyImageHosting.com

هر كسي كه بتواند يك ظاهر ساز خوب ، يك رياكار خوب باشد ، رهبر سياسي تو ،

كشيش راهنماي تو خواهد شد . تنها چيزي كه او لازم دارد چهره اي است كه در

پشت آن پنهان شود . سياستمداران تو زندگي دوگانه دارند ، كشيش تو زندگي

دوگانه دارد – چهره اي در جلوي در ، و چهره ديگري در پشت در . و زندگي پشت

دري زندگي واقعي آنهاست . آن لبخندهاي جلوي در دروغين هستند ، آن چهره

هاي چنان معصوم ساختگي هستند . اگر مي خواهي واقعيت سياستمدار را ببيني بايد

او را از در پشتي نگاه كني . در آنجا او عريان ، همان گونه كه هست ديده مي شود و

كشيش نيز همين طور . اين دو نوع آدم هاي زيرك تا كنون بر بشريت سلطه داشته

اند . آنها خيلي زود دريافتند كه اگر مي خواهي بر بشريت حكم براني ، بايد او را

تضعيف كني ، بايد در او احساس گناه ايجاد كني ، بايد كاري كني تا احساس بي

ارزش بودن بكند ؛ عزت نفس انسان را نابود كن ، تمام شكوه او را از او بگير ، و

تحقيرش كن . و آنها چنان راه هاي ظريفي براي ايجاد اين حقارت يافته اند كه ابداً

خود آنها در تصوير ديده نمي شوند ؛ آنها تحقير كردن تو را به خودت واگذار مي

كنند ، آنها نابود كردن خودت را به خودت محول مي كنند . آنها به تو آموخته اند

كه آرام آرام خودكشي كني .


+ 86/12/11
بينش نو


زماني كه خود را به روي غايت هستي مي گشايي ، هستي آناً به درون تو سرازير مي
شود . تو ديگر يك انسان معمولي نيستي – تو متعالي شده اي . بينش تو به بينش كل
وجود بدل شده است . اكنون ديگر جدا نيستي – تو ريشه هايت را يافته اي . معمولاً
همه بدون ريشه حركت مي كنند ، و نمي دانند قلبشان از كجا امتداد مي يابد يا
انرژي دريافت مي كند ؛ نمي دانند چه كسي در درون آنها نفس مي كشد ، نمي
دانند عصاره حياتي كه در درون آنها جاري است چيست . آن بدن نيست ، آن ذهن
نيست – آن چيزي است فراتر از تمام دوگانگي ها ، كه بهاگاواد نامیده مي شود –
بهاگاواد در ده جهت ...
وقتي وجود دروني تو باز مي شود ، ابتدا دو جهت را تجربه مي كند : بلندي و عمق .
سپس آرام آرام ، زماني كه اين به وضع ثابت تو بدل شد ، كم كم به اطراف مي
نگري ، و در تمام هشت جهت گسترش مي يابي . اما به محض اينكه به نقطه تلاقي
بلندي و عمق خود رسيدي ، مي تواني به خود محيط كائنات بنگري . آنگاه آگاهي
ات كم كم در تمام ده جهت گسترش پيدا مي كند ، اما جاده يكي بوده است .



پی نوشت:شعر زیبایی از  سارا   

 

چون هزاران سایه باشد در گذر
طرفت العینی تو در سایه نگر
بعد از آن در جستجوی نور باش
نور شو از سایه ها مهجور باش
مغز را دریاب فارغ شو ز پوست
سایه ای دیدی اگر نوری بر اوست
سایه معلول است نورش علت است
آن یکی را قلت این را کثرت است
چون شوی تو نور ربانیستی
هر کجا هستی و اصلا نیستی
سایه ها آنگاه گرداگرد تو
تو همه نوری و آنها گرد تو
بعد از آن از لامکان هم بگذری
هرچه باشد پرده یکجا می دری
تو شوی او او شود تو اینت بس
من چه گویم بیش از این ناگفته کس

 

 

 


+ 86/12/05

Sign by Dealighted - Coupons and Deals