تبليغاتX
خورشید درون

زندگي چيست؟ هيايو و غوغايي تمام ناشدني!

 

روزي در آرامش هستيم و ديگر روز درگير مسائل زندگي،درگيري هايي که گويي پاياني ندارد.

بله دوستان عزيزم با چنگ و دندان ، حرص و آز ،درد و رنج ،و تلاش و کوشش به سوي مرگ مي رويم.گويي براي مردن عجله داريم.در خواستن سيري ناپذير هستیم.در رنجاندن ديگران و دشمن ساختن براي خودمان استاديم.مي داني چرا؟ چون فرمانرواي ما ذهن ماست.هر موقع که ظاهرا در آ رامش هستي،آنچنان نهيبت مي زند يا تو را مي ترساند يا وادارت مي کند که به دست و پا زدن ادامه دهي تند تر و شديدتر از قبل.ماهرانه تو را قانع مي کند که عجله  کني،عقب افتادي.همه از تو جلو زده اند!!

کجا با اين شتاب؟ کمي آ رام بگير،از سرعت خود کم کن،ذهنت را آ رام کن درياب که گوهري در درون داري که منتظر توست.آري با آ رامش و مراقبه به درونت رو کن و زندگي در سطح را کمي به حال خود واگذار.

اگر عظمت درونت را باور کني و آن را هرچند کوچک مزه کني،ديگر گفت و گوي درونيت تمام مي شود.ترس از چيزي نداري و براي مردن عجله نداري و به جريان زندگي ايمان و اعتقاد پيدا مي کني.پس آ رام باش و بدان که موفقيت از ايمان و اعتقاد به درونت آغاز مي شود.

 

+ دادی 85/03/27 Balatarin
هفت راه کار برای شفافیت در بیان



ا فقط چیزی را بگویید كه از آن اطلاع دارید

اگر بخواهید واقعیت را بگویید، باید بگویم كه تقریباً حرفی باقی نمیماند كه بزنید! میتوان گفت نود و نه درصد از آنچه كه میگویید غیر واقعی است. البته فكر نكنید اگر دهانتان را بسته نگه دارید كار بزرگی كردید چون این فقط یك سكوت ظاهری است. ذهنتان در پنهان مشغول نشخوار كردن حرف است! سكوت واقعی وقتی شروع می شود كه حرف های واقعی بزنید. فقط درباره چیزی حرف بزنید كه می دانید درست است در غیر این صورت بهتر است ساكت بمانید. با این تصمیم دیگر چه چیزی برای گفتن باقی میماند؟ خیلی كم. این جاست آرام آرام، با كمتر این تلاش، سكوت به سراغتان می آید.
وقتی حرف زیادی برای گفتن نداشته باشید آنوقت ساكت می مانید و یاد می گیرید كه حرف دیگران را بشنوید. بعد از مدتی كم كم مكالمات درونی هم متوقف می شود. علت اصلی مكالمات درونی میل به بیان حرفهای غیر واقعی در بیرون است. گوش دادن یك هنر است كه لازم است آن را یاد می بگیرید.
به یاد داشته باشید: لبخندتان واقعی باشد
نگاه كنید به چند مدل دروغ می گویید؟ یكی از راههای دورغ گفتن لبخندهای غیر واقعی است. در واقع شما هیچ حسی از خنده و شادی در درونتان حس نمی كنید و در بیرون لبخند می زنید. خوب، این یك دورغ است. این دروغ نوعی بی مهری با لبهایتان است. اگر این كار را ادامه دهید آنوقت روزی می رسد كه مزه یك لبخند واقعی را از یاد می برای د. لبخند زدنتان برای این است كه می خواهید مردم از شما راضی باشند یا بچه خوبی باشید. اما اگر به جایی برسید كه لبخندتان هم دروغ این باشد، آنوقت به چه چیز شما می شود اعتماد كرد؟
خود را از شر كلمات دورغین رها كنید
به چند میلیون شكل حرفهی بی ربط می زنید و بعد گرفتار می شوید؟ به كسی می گویید كه دوستت دارم یا چقدر زیبا شده ای یا فلان كار را برای ت انجام می دهم و بعد برای خودتان دردسر، مسئولیت و توقع درست می كنید؟ چرا؟ چون شما چیزی را گفتید كه منظورتان و احساس واقعی تان نبوده است.
در لحظه حرف بزنید
سعی كنید گاهی در بیان خودتان از این عبارت استفاده كنید: " منظورم در این لحظه .................است" . كسی چه می داند لحظه بعد چه اتفاقی می افتد؟ چطور می شود برای لحظات و ساعتهای آینده حرف زد؟ حالتهای روحی و احساسی شما مرتب درحال تغییرند.
قولهای بیخودی ندهید
بسیاری از قولهای شما بیخودی است. در واقع با این قولها كه ممكن است به سادگی با تغییر حال و احساستان بهم بخورد برای خودتان دردسر درست می كنید و در طرف مقابل توقع بی جا بوجود می آورید. موقع قول دادن دقت كنید. خیلی وقتها فقط بخاطر قولی كه دادید در روابط خود نقش بازی می كنید تا نشان بدهید سر قرارتان هستید. خیلی وقتها در روابط عاطفی یا كاری با پایبندی ظاهری به قولی عبث، فقط از هم انتقام می گیریم. خیلی وقتها دوست داریم تا یار و شریك كار یا زندگی مان برای مدتی هم كه شده از جلوی چشممان دور شود تا برای مدت كوتاهی هم كه شده یاد قول احمقانه ای كه دادیم نیفتیم!
منظورتان را با صراحت بیان كنید
هیچ كسی نمی تواند شما را به گفتن حرفهای بیخودی مجبور كند. بنابر این اگر چیزی را نمی فهمید یا گیج شدید بهتر است ادای آدمهایی كه همه چیز را می فهمند در نیاورید و با صراحت بگویید كه نمی فهمید یا از شخص بپرسید که منظورش دقیقاً چه چیزی است.
شفاف باشید
آنچه مسلم است با گفتن حقیقت مقداری دچار دردسر و ناراحتی می شوید ولی تا بیرون آمدن از این وضع و تا وقتی مردم بفهمند شما چطور شخصی هستید قدری عذاب كشیدن لازم است. اگر این دستورات را برای مدتی بكار ببرید خواهید دید كه به بلوغ درونی می رسید. با این دستورات به نوعی از صراحت دست پیدا می كنید كه باعث رشد و تعالی در زندگی تان می شود. اگر هنگام عصبانیت با تمام وجود عصبانی باشید مطمئن باشید قادر خواهید بود با تمام وجودتان هم ببخشید. وقتی نمی خواهید چیزی را به كسی بدهید به سادگی بگویید "نه من نمی خواهم این را بدهم" و سعی هم نكنید با دلیل آوردن خودتان را خوب نشان بدهید. یادتان باشد هر وقت جلوی رشد این الگوهای مخرب را بگیرید برای سلامت خودتان كاری انجام دادید.
اوشو: كتاب نظم پنهان


+ دادی 85/03/16 Balatarin
كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ايستاده‌ بود.مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زير لب‌ گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ و بي‌ رهاورد برگردي. كاش‌ مي‌دانستي‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست. مسافر رفت‌ و گفت: يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است، او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد يافت. و نشنيد كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي‌ نخواهد ديد؛ جز آن‌ كه‌ بايد. مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگين‌ بود. هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود. به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد. جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود. درختي‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد. مسافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را مي‌شناخت. درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ ميهمان‌ كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم. درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري، همه‌ چيز داري. اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، در كوله‌ات‌ همه‌ چيز داشتي، غرور كمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست. و قدري‌ از حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت. دست‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پيدا نكردم‌ و تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي! درخت‌ گفت: زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ در خودم. و پيمودن‌ خود، دشوارتر از پيمودن‌ جاده‌هاست
+ دادی 85/03/09 Balatarin

 

 

داستان کلاغ تشنه

روزی كلاغی از شدت تشنگی با بی تابی از اين سو به آن سو پرواز می كرد. او به دنبال اندكی آب بود تا با نوشيدن آن خود را سيراب كند، اما هر چه گشت آبی نيافت. بعد از تلاش بی وقفه و خستگی بسيار ناگهان چشمش به كوزه ای افتاد. با تمام وجود به سوی آن هجوم برد. نگاهی به داخل كوزه انداخت... اندكی آب زلال در ته كوزه يافت ولی هرچه كرد منقارش به آب نرسيد و بی قراريش بيشتر شد. چشمش فقط دنبال آب بود. دلش فقط در طلب آب بود. غير از آب چيزی را نمی خواست...

در اوج بی قراری فكری به ذهنش خطور كرد و به دنبال آن از دور و اطراف شن ريزه هايی را جمع كرد و به داخل كوزه انداخت تا جايی كه سطح آب كوزه بالا آمد و كلاغ درمانده با نوشيدن آن خود را سيراب كرد...

كوزه ای داريم از جسم خاكی كه در اعماق آن آب زلال جمال ربانی موجود است. انسان تشنه حقيقت در طلب و جستجوی خدا است. او زمانی می تواند با ادراك محدودش پروردگار خود را بيابد كه در مسير اعمال نيك و خداپسندانه گام بردارد. در اين صورت است كه می تواند روزی شاهد جمال زيبای رب در جسم خاكی خود باشد.

 

+ دادی 85/03/03 Balatarin

Sign by Dealighted - Coupons and Deals