تبليغاتX
خورشید درون

جشن

زندگی بايد جشنی يکسره و دائمی باشد. جشن نورها در سراسر سال. تنها آنگاه می توانی رشد کنی و شکوفا شوی. چيزهای کوچک و پيش پا افتاده را به جشن مبدل کن.

اوشو

+ دادی 85/05/28 Balatarin

عشق واقعي

 

روزي يكي از خانه هاي دهكده آتش گرفته بود. زن جواني همراه شوهر و دو فرزندش در آتش گرفتار شده بودند. شيوانا و بقيه اهالي براي كمك و خاموش كردن آتش به سوي خانه شتافتند.

وقتي به كلبه در حال سوختن رسيدند و جمعيت براي خاموش كردن آتش به جستجوي آب و خاك برخاستند شيوانا متوجه جواني شد كه بي تفاوت مقابل كلبه نشسته است و با لبخند به شعله هاي آتش نگاه مي كند.

شيوانا با تعجب به سمت جوان رفت و از او پرسيد:" چرا بيكار نشسته اي و به كمك ساكنين كلبه نرفته اي!؟"

جوان لبخندي زد و گفت:" من اولين خواستگار اين زني هستم كه در آتش گير افتاده است. او و خانواده اش مرا به خاطر اينكه فقير بودم نپذيرفتند و عشق پاك و صادقم را قبول نكردند. در تمام اين سالها آرزو مي كردم كه كائنات تقاص آتش دلم را از اين خانواده و از اين زن بگيرد. و اكنون آن زمان فرا رسيده است."

شيوانا پوزخندي زد و گفت:" عشق تو عشق پاك و صادق نبوده است. عشق پاك هميشه پاك مي ماند! حتي اگر معشوق چهره عاشق را به لجن بمالد و هزاران بي مهري در حق او روا سازد. عشق واقعي يعني همين تلاشي كه شاگردان مدرسه من براي خاموش كردن آتش منزل يك غريبه به خرج مي دهند.

 آنها ساكنين منزل را نمي شناسند اما با وجود اين در اثبات و پايمردي عشق نسبت به تو فرسنگها جلوترند. برخيز و يا به آنها كمك كن و يا دست از اين ادعاي عشق دروغين ات بردار و از اين منطقه دور شو!"

اشك بر چشمان جوان سرازير شد. از جا برخاست. لباس هاي خود را خيس كرد و شجاعانه خود را به داخل كلبه سوزان انداخت. بدنبال او بقيه شاگردان شيوانا نيز جرات يافتند و خود را خيس كردند و به داخل آتش پريدند و ساكنين كلبه را نجات دادند. در جريان نجات بخشي از بازوي دست راست جوان سوخت و آسيب ديد. اما هيچكس از بين نرفت.

روز بعد جوان به درب مدرسه شيوانا آمد و از شيوانا خواست تا او را به شاگردي بپذيرد و به او بصيرت و معرفت درس دهد. شيوانا نگاهي به دست آسيب ديده جوان انداخت و تبسمي كرد و خطاب به بقيه شاگردان گفت:" نام اين شاگرد جديد "معناي دوم عشق" است. حرمت او را حفظ كنيد كه از اين به بعد بركت اين مدرسه اوست!"

 

 

 

+ دادی 85/05/24 Balatarin
تا زمانی که عوامل شکل دادن زندگی ات بیرون از تو باشد نمی توانی آرامش درونی داشته باشی 

     وین دایر

+ دادی 85/05/19 Balatarin

داستان معرفت

 

 

 

روزي شيوانا با عده اي از شاگردان بصيــرت جويش از كنار خرابهاي ميگذشتند. پيرمردي مست و لايعقل از گوشه خرابه بيرون آمد و در حالي كه لباس بلندي به تن داشت و با لباسش خارهاي روي زمين را به دنبال خود ميكشيد. تلو تلو خوران به سوي شيوانا آمد و خطاب به او گفت:" تو كه اهل دلي و از عالم معرفت خبر داري به من بگو چند سال عمر خواهم كرد!؟ و چند سال ديگر بايد اين زندگي عذاب آور را تحمل كنم!؟"

 

شيوانا نيم نگاهي به خارهاي چسبيده به لباس بلند پيرمرد انداخت و گفت:" نگران مباش! تو قرار نيست بميري ! "

 

پيرمرد مات و مبهوت روي زمين نشست و شروع كرد به گريستن! شيوانا سري تكان داد و به راه خود ادامه داد. ساعتي بعد شيوانا در كنار مزرعهاي بسيار سرسبز روي سنگي نشست و با نگاهي غمگين به مزرعه دار جوان خيره شد.

 

 مزرعه دار جوان با عجله به سوي شيوانا دويد و با شوق و انرژي فوق العاده اي فرياد زد:" استاد! مي بينيد چقدر خوشبختم! در اوج سلامتي ام و بهترين ثروت ها در اختيارم است. چنان است كه گويي تا ابد زنده خواهم ماند! نظر شما چيست !؟"

 

 

 

شيوانا تبسمي تلخ كرد و گفت:" پيشنهاد مي كنم سريعا شكل زندگي خود را تغيير بده و بيشتر به مردم اطرافت كمك كن! متاسفانه مي بينم كه كائنات سرنوشت ديگري را براي تو رقم زده است!"

 

 

 

شيوانا آنگاه از جابرخاست و به سوي منزلگاه بعدي حركت كرد. دقايقي بعد يكي از شاگردان استاد كه دليل تناقض گفتار استاد را درك نكرده بود مقابلش ايستاد و با اعتراض از او توضيح خواست. شاگرد پرسيد:" شيوانا شما چطور به آن پيرمرد مخمور و مست و بي جان نويد زندگي داديد و به اين جوان پرشور و پرانرژي هشدار مرگ را ! چرا بايد كائنات به آن پيرمرد اجازه دهد روزهاي بيشتري را زنده باشد و اين جوان رعنا را از دنيا ببرد!؟ اينكه عادلانه نيست!؟"

 

 

 

شيوانا تبسمي كرد و پاسخ داد:" كائنات هر يك از ما را به دليل ماموريت خاصي كه بايد در طول خط زندگي خود انجام دهيم حفظ مي كند و به محض اينكه ديگر ماموريتي براي ما رقم نخورده باشد ، ديگر ما را تحمل نمي كند و جانمان را مي ستاند. تا ماموريتي را در دنياي ديگر انجام دهيم. ديگر فرقي نمي كند پير باشيم يا جوان و يا حتي كودك! مهم اين است كه كائنات به اين نتيجه برسد كه بدون ما هم امورات مي گذرد.

 

 

 

جوان مزرعه دار با تمام سلامتي و ثروتي كه در اختيار داشت ، چون براي كسي فايده اي نداشت و حضور يا عدم حضورش در عالم تاثير مثبتي روي زندگي ديگر موجودات عالم نداشت ، و برعكس با مرگ او از طريق ثروت به جا مانده زندگي افرادي متحول مي شد ، توسط كائنات به عنوان عضو اضافي و اسقاطي و بدرد نخور شناخته شده بود و به نيستي محكوم شده بود.

 

اما آن پيرمرد مست با آن رداي بلندش كه زمين را جارو مي كند از لحاظ كائنات بايد زنده بماند چرا كه هر روز صبح از كنار خرابه دو كودك يتيم براي امرار معاش عبور مي كنند و پيرمرد با پرسه زدن در اطراف جاده منتهي به خرابه با رداي بلندش خار و خاشاك را از روي زمين و مسير عبور اين دو يتيم پاك مي كند.

 

 لياقت آن پيرمرد به خاطر همين وظيفه ساده و به ظاهر بي اهميت براي زنده ماندن از ديد كائنات بيشتر از اين مزرعه دار ثروتمند و پرانرژي است. اين قانون كائنات است و هيچ گريزي از آن نيست.

 

اگر سعي نكنيم در باقيمانده عمر دليل قانع كننده اي براي بدرد بخوربودن براي ديگران به پيشگاه كائنات عرضه كنيم دير يا زود بايد منتظر رفتن باشيم.اگر مردم مي دانستند كه در قبال كمكي كه به نيازمندان مي كنند چه ثروت عظيمي نصيبشان مي شد هرگز لحظه اي آرام نمي نشستند. به همين سادگي!"

 

+ دادی 85/05/09 Balatarin

Sign by Dealighted - Coupons and Deals